تبليغاتX

!!!و عشق آغاز همزمان تنهای و یکی شدن

تنهایی های من
تقدیم به یگانه عشق زندگی ام



هیچکس
--------
-----
-

من...
من همانم که در طلب یک نگاه گذرا ازتو سکوت کردم
همان که وقتی به چشمانش زل زدی ارتعاش صدا نا خود آگاه در گلویش خشک شد
همان که با یک انگشت بر لبانش به سکوت در کنارت دعوت شد
همان که کوهی از آتش فشان بود و تنها در که کنار تو خاموش شد
همان که برق نگاهت آرام آرام او را به صلح دعوت کرد
همان که همچون قطره ای دائمی بر سنگ دلش چکیدی و چکیدی و با هیچ گفتنت بر دلش روسوخ کردی
همان که به تو اخم کرد و تو خندیدی و با تاٌیید نگاهت او رام کردی
من...؟؟!
زمانی که با گرمی دستانت به من آموختی که من را باید کشت و اکنون با تکیه بر دیواره پشتم که میدانم خراب نشدنیست من را کشتی و اکنون .........
ما شدیم و با هم به عشق خندیدیم و نگاهمان را بر دروغ بستیم و بر تمنای وجودمان چیره گشتیم تا ما باقی بمانیم.
اکنون نیز من در کنارت بی نیازم به تمنا و گدایی محبتی که سالها در آدم ها می جستم اما آن را در نگاه خندانت یافتم.

Taraneh ha groups
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:8  توسط رضا  | 

 
در رهگذر زمستان بودم كه بهار چشمانت در نگاهم پيدا شد ، زيبا بود مثل گل مريم ودلچسب بود مثل غروب خورشيد ...
 
آيا در دورها كسي پُلهاي رابطه را مي شكند ، چرا دستها همديگر را نمي شناسد...؟
 
نكنه با بي رحمي همانند كوهها حرفهايم را به سويم پرتاب كني ...!
 
 
اگر روزي چون موجي كه به ساحل مي آيد به كنارم برگردي تمام ستارگان را به پايت مي ريزم وتو را به گندم زاري مي برم و از خوشه هاي طلايي گندم
 
كلبه اي برايت مي سازم ...
 
كاش كه بيايي ...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 19:42  توسط رضا  | 

 
 
 
 
نگاهی که همیشه از آسمان دزدیده ام
و ستاره ای که هر شب با دستانم خاموش می کنم
باور رفتن ...
باور گذشتن ...
باور باز نیامدن ...
و ردپایی مانده بر امتداد چشمانی خسته
رویاهایی پر از التهاب
خوابهایی پر از تب
                  و چشمانی که خیال رفتن ندارند .....
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 19:41  توسط رضا  | 

خدایا از تو سپاسگزارم
 
خدایا بخاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگزارم .
 
خدایا بخاطر اینکه هرگاه در جاده زندگی قدمهایم اندکی از راه راست سست میشود تو با تلنگری به راهم می آوری از تو سپاسگزارم .
خدایا ممنونم که هرزمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلائی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده          بی نهایت هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد.
خدایا از اینکه می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیرنظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند سخت به خود می بالم .
خدایا با اینکه گناه کرده ام،  ناسپاسی نموده ام، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هرزمان که درمانده از همه چیز و همه کس     شده ام با ز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و درنهایت بزرگواری حمایتم کرده ای .
براستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی چه میتوانم بگویم؟
این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟
خدایا شمار دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راه های عجیب و خارق العاده ات در سختترین  و غیرممکن ترین شرایط یاورم بوده ای از حساب بیرون است.
تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیزهائی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد. پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی وبه دست آوردن شادمانی ، عشق ، آرامش و سعادت حقیقی یاری ام کنی . چرا که بدون تو هیچ ندارم و باتو از همگان بی نیازم .
خدای من می دانم که با این همه تو با زهم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی .
زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند.
 " اگر آنان که از من روی برتافتند می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم هر آینه از شوق جان می سپردند" .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 19:38  توسط رضا  | 

يک عاشقانه دردناک
 
شکستي و سوزاندي و رفتي....خاموش ماندم
خنديدي و اشکهايم را نديدي و نيش زبان زدي ....خاموش ماندم
با بي تفاوتيهايت مرا آتش کشيدي و با هر نفس مرا به مرگ نزديک کردي.....خاموش ماندم
ولي اينبار ديگر ميخواهم فرياد بزنم زخم نبودنت را .ميخواهم حس بي تو بودن را از دل پوسيده ام خط بزنم تا اين ثانيه هيچ نگفتم ولي از اين به بعد غم هايم را با ناله زمزمه ميکنم
حالا که تو دريک قدمي مرگ ايستاده اي چگونه ساکت بمانم و غم از دست دادن تو را بر شانه هاي کوچک خود تحمل کنم و من بر قله بلند بد بختيها مي ايستم و به گذشته هاي خوبم با تو ميانديشم که چگونه بر بال ابرها مينشستيم و رها از هر نگاهي خاطره هاي خوب يکديگر را با هم قسمت ميکرديم
آري به ياد داري روز اول را؟همه چيز با يک خنده آغاز شد و با همان خنده به پايان رسيد که مرا به آتش کشيد ولي تو هميشه نميخنديدي بر عکس من .گويا لبخندهاي تو را هم از لبانت دزديده بودم و ميخواستم يک نفس نماند که غم بر دشت آرزوهامان بتابد...ولي تو هميشه غمگين بودي و در پاسخ نگاههاي بي صبرانه و کودکانه ام لبهايت را جمع ميکردي و بر گونه ام بوسه ميزدي و من آرام ميشدم و حالا دليل اينهمه غم تو را فهميدم يادم ميايد دستانت را بر موهايم مي کشيدي و لذت را با اطمينان حس ميکردم ناگهان بر افروخته شدي و از من فاصله گرفتي اشک در نگاهت لرزيد و مرا با خود برد و پريشان گفتي اگر ما جدا شويم چه ميشود...؟باز در خود فرو رفتي ...با حالتي بچه گانه پايم را بر زمين کوبيدم و گريه اي سر دادم که گوشهايت را گرفتي و من فرياد زدم نه..و تو با همان غم هميشگي که در چشمانت موج ميزد دستم را گرفتي و مرا آرام نمودي و آخرين حرفت را زمزمه کردي :گاهي از تقدير نميشود گريخت کودکم :
آه...آخرين حرفت بود و تو رفتي آرام و نجيب همانطور که قدم بر دلم نهاده بودي ..بيصدا  رفتي
اي زندگي نکبت بار امروز که سر انگشت بيروحم را بر شيشه سرد اتاق ميکشم و بر کليدهاي کيبورد پنجه ميسايم دومين سال است که تو نيستي ولي من همچنان نفس ميکشم و هنوز نمرده ام تو ميدانستي عمرت قد گلهاي سرخ است و زود ميروي و من نفهميدم
چهره ات را از ياد نميبرم وقتي که جسم بي جانت بر من لبخند ميزد ولي چشمانت همان غم را  داشت دست بر صورتت کشيدم آرام بودي و صبورانه مرا مينگريستي دردهايم همه سر از گور بر آوردند و کنارت آرام دراز کشيدم نميدانم چقدر طول کشيد ولي باز هم من بودم و تو
باز هم آرامش را از تو ميربودم و چشمانت را پر هوس ميديدم ولي اينبار جسمي بي جان در کنارم نفس کشيدن را از ياد برده بود و مرا با خود بردند به يک جا که فقط غبار بود و خاک و اشک و ناله ....با تو خداحافظي نکردم ولي تو لبخند زدي و برايم آرزوي خوشبختي کردي وقتي خاک سرد تو را در آغوش کشيد تازه فهميدم که تو مرا تنها گذاشته اي و ديگر بر نميگردي به کنارم و به ياد دارم آن روز تا ساعتها بر مزار خاطره هايم اشک ريختم ....از اشکهايم خاک هم گل شد و تو نيامدي و نيامدي و نيامدي
دومين سال آرامشت را به تو تبريک ميگويم...کاش من هم زودتر آرامش بگيرم
هنوز هم صدايت را ميشنوم که زمزمه ميکني
گاهي از تقدير نميشود گريخت کودکم...
 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:55  توسط رضا  | 

در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم
چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…انتظار مي کشيدم…انتظار قطره اي
عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن
قطره شود… باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي

در زير باران…! دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد

اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود… در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي

شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و

...به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند
نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود…و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را
مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…! نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم

نرسيد ...! باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد…و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر

ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به
چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعي داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند… اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي…در همان

لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود…احساس کردم قطره عاشق در

...قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد
...!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:54  توسط رضا  | 

ماندن يا نماندن :

 
روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند.
 
 كسي نه شاخه گلي مي آورد
 
نه برايش مي خنديدند و نه مي گريستند .
 
وقتي رفت
 
همه آمدند ، برايش دسته گل آوردند
 
سياه پوشيدند و براي رفتنش گريستند .
 
شايد تنها جرمش  نفس كشيدن  بود .
 
از اين تنهاتر و غريب ترم ميشه......؟؟؟!!! 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 17:47  توسط رضا  | 

Hand-made Ivory Beaded Lily

 

 

راز
 
یه شــب بارون زده و مــن و هــجوم بی کسی                             
 
منتظر مونده ام تا تو هــم کــی به دادم برسی                    
 
واژه به واژه خـــــط میزنــم  شعر بی تو موندنُ                    
 
نمیشــــه از یـــــادم بــــره غــــزل از تو خوندنُ                         
 
نهــــــــایت حضـــورم تو غــروب بی همنفسی                
 
طلـــوع  تـــــرانه ای تو کــــوره راه دلــــواپسی                    
 
شــــک نکن،  موندنم به پــــــــات یه قصه درازه                   
 
یه قماره که عشقُ به سادگی به پات می بازه                  
 
تـــــو بهونه ای برای ایــــن عاشـــــق ماتم زده                
 
بـــــا تموم بی مهریات بـــــاز به سراغت اومده                     
 
اومــــدم باز با تــــــو بخـــــــونم از یـه راز نگفته               
 
چـه حیف که هنوزم گل ترانه هام نشـــــــکفته               
 
تو سپیـــــــــده دمی که دل، باز هوایِ عشقُ داره               
 
بی تو شبگردی غزل خون تا خروس خونش بیداره                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 17:21  توسط رضا  | 

Join  Taranehha



 
Join Taranehha
 
Join Taranehha

 
Join Taranehha
 
  Join Taranehha
Join Taranehha

 
Join Taranehha
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 10:24  توسط رضا  | 

______¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________________¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
__________________

________________000__________________
_________________00_00_________________
________________00___00________________
_______________00_____00_______________
______________00_______00______________
_____________00_________00_____________
00000000000000___________00_000000000000
__00______________0يه0______________00__
____00________0ستاره خوشگل0_______00___
______00_________0براي0_________00______
________00_____0يه دوست0_____00________
__________00_____0خوب0_____00__________
_________00_________________00_________
________00________0000________00_______
_______00_______00____00_______00______
______00_____00__________00_____00_____
_____00___00________________00___00____
____0000________________________0000___
___000____________________________000__
__00________________________________00_
_0____________________________________0

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 18:51  توسط رضا  | 

 

جيرجيركه به آقا خرسه گفت : من عاشقت شدم. خرسه گفت الان وقت خواب زمستونيمه وقتي بيدار شدم در موردش حرف مي زنيم.  خرس وقتي از خواب بيدار شد دنبال جيرجيرك خانوم گشت اما پيداش نكرد... ! آخه اون نمي دونست جيرجيركا فقط سه روز عمر مي كنن. ...!!!

 


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 18:48  توسط رضا  | 

 
(من...)
من سراپا عشقم
من پر از تصویرم
من پراز همهمه ی شوق یک تصمیمم.
من پر از فریادم
آتشی بی تابم
دل تو جنس بهار
نخورد آتش من بر بالت!؟
تو پر از خواستنی
شعر پرواز منی
من سراپا اشکم
من پر از آغازم
من فقط عشق رسیدن به تو در خود دارم.
........
راه پر پیچ و خمیست
تا در خانه ی تو
راه بسیار و دلم غرق در حسرت تو.
رهگذر نیست دلم که رود راحت و سرد
بعد تو می دانم
من فقط گریه ی تبدار غمم.
.........
تو پر از رمزی و راز
چون شکفتن از خاک
من سراپا بیداد
پرم از وحشت راه.
ریشه ی تو تو زمین
ریشه ی من در باد
من تو را می خواهم
هر چه بادا بادا.
عاشق تنها...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 18:47  توسط رضا  | 

 

 

 

بيائيد از سايه-روشن برويم

بر لب شبنم بايستيم،در برگ فرود آئيم

دم صبح دشمن را بشناسيم،و به خورشيد اشاره کنيم

بيائيد از شوره زار خوب و بد برويم

چون جويبار،آئينه روان باشيم

و بيکرانی ر ا زمزمه دو کران خود را هر لحظه بيافرينيم

هر لحظه رها سازيم

برويم،برويم و کنيم

الف-ر-بیقرار(گل تنها)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 12:8  توسط رضا  | 

Hosted by Tinypic.com

     کتابی برگ برگم......

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 12:3  توسط رضا  | 

 

 

 

 

 

 

تورا گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگين اند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگين اند عصاي دست پيري بود برايم دستهاي تو چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تونمي دانم چه خواهد شد فقط بي تاب و دلگيرم كجاماندي كه من بي توهزاران بار در هر لحظه مي ميرمUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

كاش به اشكهاي كودكانه ام رحم مي كردي
كاش توراز درونم را مي ديدي و سفر را فراموش مي كردي!!! كاش هنوز در كنارم بودي و تو را در لحظه لحظه زندگي ام حس مي كردم
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

تا که بوديم نبود کسی          کشت مارا غم بی همنفسی

تا که رفتيم همه يار شدند     خفتيم و همه بيدار شدندUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

مرد تنهاي شب-گل تنهاUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 12:1  توسط رضا  | 

پاییز وحشی کاش چون پاييز بودم ، کاش چون پائيز بودم کاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم برگهاي آرزوهایم يکايک زرد ميشد آفتاب ديدگانم سرد ميشد آسمان سينه ام پر درد ميشد ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد اشکهايم همچو باران دامنم را رنگ ميزد وه ، چه زيبا بود اگر پائيز بودم وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم ... پائيز فصلي است كه در فرهنگ پارسي بويژه در شعر و ترانه ها جاي ويژه خود را دارد . البته از اين واقعيت نيز نبا يد غافل بود كه در فرهنگ اسپانيا ئي ها در اسپانيا و كليه كشورهاي امريكاي لاتين ، روسي ، انگليسي ، يوناني آلماني و فرانسوي از پائيز به عنوان فصلي رمانتيك و تا حدودي " ملانكوليك " ياد مي شود. اما در اقيانوسيه بويژه استراليا كه سر زميني هميشه سبز با آب و هوائي متغير است و اصلا پائيز نمي شناسد هم از پائيز در هنر هاي تجسمي و ترانه ها يشان ياد مي شود . افسون پائيز شايد در گلبرگريزان غم انگيزي باشد كه صداي بلبل را با هجوم خود در گلو خفه مي كند و تبلور آن در فرهنگ پارسي هم شايد بر گرفته از فرهنگ زردشتي ايران و جشن هائي است كه در اين فصل بر گذار مي شده و مردم را به سرور و شادي سرگرم مي كرده و حسادت دشمنان را بر مي انگيخته است .شبيخو ن هاو حمله هاي مغول و تاتار و اسكندر و اعراب هم بنا به شواهدي گو ئيا در پائيز آغاز شده اند. شاعرانه های پاييزی ... برگ خزان رسيده ی بی طاقتم رهی ! يك بوسه ی نسيم ز جا ميبرد مرا رهی معيری بگشت گونه ی باغ از نهيب باد خزان ببرد باد خزان برگ شاخ و رنگ رزان جمال الدين اصفهانی ز تند باد حوادث نميتوان ديدن در اين چمن كه گلی بوده است يا سمنی حافظ نه هر درخت تحمل كند جفای خزان غلام همت سروم كه اين قدم دارد حافظ هر كجا كا كنون به سوی باغ و بستان بگذری ديبه زربفت بينی زين كران تا آن كران از غبار باد ، ديناری شده برگ درخت وز صفای آب زنگاری شده جوی روان مسعود سعد خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است باد خنك از جانب خوارزم وزان است منوچهری باد خزان همی جهد از هر طرف چو تير تا گشت شاخ گلبن خم گشته چون كمان مسعود سعد مهرگان آمد هان در بگشاييدش اندر آريد و تواضع بنماييدش از غبار راه ايدر بزداييدش بنشانيد و به لب خرد بخواهيدش منوچهری
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 19:8  توسط رضا  | 

در غربت مزار خودم گریه ام گرفت

از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت

وقتی که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت

پاییز می وزد و تو لبخند می زنی

اما من از بهار خودم گریه ام گرفت

یک تکه آفتاب برایم بیاورید!

از آسمان تار خودم گریه ام گرفت

 


 

 

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

از دردی گریسته ام که از آن من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نسیت

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 12:29  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 12:27  توسط رضا  | 

آرزو

یه شب که ستاره ها برای خودشون جشن گرفته بودن و من از پنجره ی اتاقم داشتم به بیرون نگاه می کردم یکی از ستاره ها اومد پیشم و به من گفت : امشب جشن ستاره هاست هر آرزویی داری براورده می شه. من اون شب هر چی فکر کردم نتونستم به ستاره آرزوم رو بگم اون شب جشن ستاره ها تموم شد ولی من هنوز تو فکر آرزو بودم توی ذهنم دنبال آرزو می گشتم اما هر چی گشتم من آرزوئی نداشتم ولی نمی دونم چرا داشتم دنبالش می گشتم شاید آرزومو گم کرده بودم ..... اونقدر فکر کردم تا بالاخره آرزومو توی صندوقچه ای توی زیر زمین قلبم پیدا کردم آرزوی من این بود که از تنهائی در بیام این بار با آرزوئی که داشتم رفتم کنار پنجره نشستم ولی از جشن ستاره ها خبری نبود انگار ستاره ها دیگه خوشحال نبودن که بخوان جشن بگیرن هر شب کنار پنجره نشستم ولی نه از اون ستاره خبری بود نه از جشن ستاره ها خیلی دلم گرفت با خودم گفتم : حالا که ستاره ها جشن ندارن کاشکی حداقل اون ستاره بیاد تا باهاش حرف بزنم.هر شب می رفتم کنار پنجره اما از ستاره خبری نبود که نبود تا اینکه یه شب اومد بهش گفتم : تا حالا کجا بودی خیلی وقت منتظرت هستم .گفت : من هر شب تو رو می دیدم که می اومدی کنار پنجره. گفتم : ستاره من حالا یه آرزو دارم .گفت : آرزوتو بگو .گفتم: کسی رو می خوام مثل خودم تنها باشه و راز تنهائی رو بدونه .گفت: من نمی تونم آرزوتو بر آورده کنم فقط می تونم بگم توی این دنیا آ دم تنها زیاد ولی همشون به درد نمی خورن تو باید خودت بگردی و هم درد خودت رو پیدا کنی.با نشستن کنار پنجره و غصه خوردن کاری رو از پیش نمی بری ..........به آسمون نگاه کردم ستاره راست میگفت باید جای این کارا دنبال یه نفر می گشتم .......... سرم رو بلند کردم به ستاره گفتم: از کجا باید پیدا کنم ؟ یه لبخند زد و رقت جواب سوالم رو هم نداد هر چی صداش زدم برنگشت .... وقتی رسید اون بالا برام چشمک زد معنی کارش رو نفهمیدم ... نمی دونستم کجا باید دنبال یه نفر بگردم اون شب رفتم خوابیدم اما صبح با یه روحیه تازه از خواب بلند شدم دیگه نا امید نبودم. می دونستم دارم برای یه هدفی زندگی می کنم فقط باید هدفمو پیدا می کردم گشتم و آ دمای زیادی رو پیدا کردم اما هیچ کدومشون هدف من نبودن اونا هدفشون با من فرق داشت من فقط مثل اونا تنها بودم توی این مدت که آدمای زیادی رو شناختم فهمیدم آدما همه تنها هستن و همه دنبال کسی می گردن که از تنهائی درشون بیاره .... بعضی ها انتظارشون زیاد طولانی نبود اما بعضی ها چشم و گوششون رو بسته بودن و فقط منتظر بودن غافل از اینکه شاید اون یه نفر کنارشون باشه منم یکی از اون آدمهای غافل بودم ........آخه چرا؟؟؟؟ غفلت واسه چی؟؟؟؟ دلم می سوزه که صدام زد و نشنیدم ....داد زد.......ولی من کور بودم با غرور ....کر بودم با شعارهای مسخره......آخه چرا ؟؟؟؟لعنت به من.......

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 12:19  توسط رضا  | 

کس نگفته است که زندگی کار ساده ای است،

گاهی بسیار سخت و ناخوشایند می نماید.
اما با تمام فراز و فرودهایش،
زندگی ...
از ما انسانی بهتر و نیرومندتر می سازد.
حتی اگر در لحظه، حقیقت آن را در نیابیم.
به یاد آر ...
که در آزردگی، رنج را از خود دور داری،
و در دلتنگی، بگذاری اشکهایت جاری شوند،
و در خشم، خود را رها سازی،
و در ناکامی، بر خود چیره شوی
تا می توانی یار خود باش.
می توانی بهترین دوست خود باشی،
اما به هنگام آشفتگی مرا خبر کن!
می کوشم، بدانم چه وقت باید در کنارت باشم
اما گاه ممکن نیست، پس خبرم کن
عشق بالاترین هدیه ای است که می توانیم به یکدیگر بدهیم.
و ایثار یکی از بزرگترین لذتهایی است که به ما ارزانی شده.
من اینجایم هر زمان و همیشه،
تا هر آنچه دارم به تو هدیه دهم.

 

هیچکی از دل دیگری خبر نداره به خدا...

 

تقدیم به.........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 12:15  توسط رضا  | 

I know the sound of your voice می دانم که ژرفای صدای تو،                   

Can save my soul می تواند روح مرا رهايي بخشد                                        

City lights , streets of gold چراغ های شهر ، خيابان های طلايي رنگ ...      

 

Look out my windo to the world below    از پنجره ،جهان زير آن را نظار ه می کنم 

Moves so fast and it feels so cold به سرعت سپری می شود و سرد و بيروح احساس می گردد                                                                   

And I m all aloneو من، تنهای تنها هستم                                                 

 

Don’t let me die مگذار مرگ را پذيرا شوم                                                

I m losing my mindعقلم را از دست داده ام                                                

Baby just give me a singمحبوب! تنها يک کلمه به من ارزانی کن                    

 

And now that you re goneو اکنون که تو رفته ای                                   

I just wanna be whit you من،تنها می خواهم با تو باشم                              

And I cant go onو نمی توانم ادامه بدهم                                                               

I wanna be whit you من می خواهم با تو باشم                                          

Wanna be whit you می خواهم با تو باشم                                                

 

I cant sleep and I m up all night نمی توانم بخوابم و تمام شب را در بيداری بسر می برم                                                                      

Through these tears I try to smileدر ميان اين اشک ها که تلاش می کنم لبخندی به لب بياورم                                                                           

I know the touch of your hand من می دانم ،تماس دستان تو                      

Can save my life می تواند زندگی مرا رهايي بخشد                                       

 

Don’t let me down اجازه نده من نا اميد شوم                                           

Come to me nowاکنون ،به سوی من بيا                                                    

I got to be whit some howمن بايد با تو باشم هر جور که ممکن باشد              

 

(Repeat chorus)  (تکرار همسرايي)                                                          

 

and now that you re gone